اون هر روز عصر با دو هزار ملیچ تو حاشیه شرقی مارن یک قرار داره ، این راز اونه .پرنده ها جمع میشن میریزن تو ظرفای یه بار مصرف .غوغاییه اونجا تو اون یک کیلومتر مونده به اون حاشیه
به اون حاشیه شرقی ، اون استارت میزنه به تانک ولی تانک روشن نمیشه، بخاطر سوزناشه پرنده ها میپرن و میرن سمت کوه ، باز استارت میزنه ( زیر لب فحشم میده) همینجوری استارت میزنه
اونا دیگه رسیدن به کوه لای تخته سنگا قایم شدن .اون استارت میزنه ولی هنوز پر پر پر تر تر تررررر دود سیاه دنیا رو بر میداره
و دست آخر این سه ، ایمان و امید و عشق بر جا میمونن
البته بیشتر ظرفای یه بار مصرفن که باقی میمونن
Advertisement
شهرام رندآبادی سابق که اتفاقاً گذرش به اینجا افتاده said,
December 29, 2011 at 9:24 pm
جملهٔ آخر خیلی ابهام داره؛
بیشتر از چی؟
مصطفی موسوی said,
February 6, 2012 at 8:07 pm
چه حوصله ای داری ، میای این دری وری ها رو میخونی