December 25, 2011 at 3:57 pm (Uncategorized)

اون هر روز عصر با دو هزار ملیچ تو حاشیه شرقی مارن یک قرار داره ، این راز اونه .پرنده ها جمع میشن میریزن تو ظرفای یه بار مصرف .غوغاییه اونجا تو اون یک کیلومتر مونده به اون حاشیه

به اون حاشیه شرقی ، اون استارت میزنه به تانک ولی تانک روشن نمیشه، بخاطر سوزناشه پرنده ها میپرن و میرن سمت کوه ، باز استارت میزنه ( زیر لب فحشم میده)  همینجوری استارت میزنه

اونا دیگه رسیدن به کوه لای تخته سنگا قایم شدن .اون استارت میزنه ولی هنوز پر پر پر تر تر تررررر دود سیاه دنیا رو بر میداره 

و دست آخر این سه ، ایمان و امید و عشق بر جا میمونن

البته بیشتر ظرفای یه بار مصرفن که باقی میمونن

Advertisement

2 Comments

  1. شهرام رندآبادی سابق که اتفاقاً گذرش به اینجا افتاده said,

    جملهٔ آخر خیلی ابهام داره؛
    بیشتر از چی؟

    • مصطفی موسوی said,

      چه حوصله ای داری ، میای این دری وری ها رو میخونی

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Connecting to %s

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.