بعثت

December 11, 2009 at 10:28 pm (Uncategorized)

خورشید رفته پشت اون کوها
شبها باید سالاد کاهو بخوریم
حواسمون باشه هیچ نماز ظهری قضا نشه
فحش ندیم ، حرف بد نزنیم
راننده دامپ تراکهای روسیه قراضه رو دوست داشته باشیم
کمتر پرخاشگری کنیم
باید به مادرمون تلفن بزنیم
بیشتر تلفن بزنیم
اسماعیلی که می خواد اسپک بزنه لب تور دفاعشو ببندیم
باید حواسمونو جمع کنیم کسی دغل بازی نکنه و بی بی دلمونو دو بار با سه لوی خشت نبُره
اگه بُرید فکشو خورد کنیم
.
باید کشف کنیم فرق بین کافه لاته و چایی نبات رو
کشف کنیم همه امامزاده های خلوت ، سرد و بی ضریح رو
راز آواز عاشقانه جیر جیرک رو
و همچنین قاطعیت فولمینات جیوه رو

باید دلمون تنگ بشه برای حسن وقتی که نیست
مرغهاشو دون بدیم
غروبها جاشون کنیم و براشون آواز غم انگیز ترکی بخونیم
باید یه آهنگ غم انگیز ترکی یاد بگیریم برای غروبها
باید وقتی میریم بالای کوه تا مبعوث نشدیم پایین نیاییم
باید حتما یه آهنگ غم انگیز ترکی یاد بگیریم
و به زندگیمون نظم بدیم
.
باید واقع بین باشیم
یه بکس یک ویک چهارم اینچ برداریم
و فردا صبح همه پیچها رو سفت کنیم

Permalink Leave a Comment

فاطی

November 20, 2009 at 8:24 am (Uncategorized)

مردا که دلتنگ میشن یه کاری میکنن
مثلا میرن والیبال بازی میکنن
یا با وانتشون ور میرن
یا زنشونو میزنن
یا اگه زن نداشته باشن یکی دیگه رو میزنن
.
.
.
زنها که دلتنگ میشن
.
.
.
فقط خوشگلتر میشن

Permalink 45 Comments

عاشقانه ای زیر باران

October 9, 2009 at 7:24 pm (Uncategorized)

باران شدید تر شده بود و عشقبازیه آسمان  با برگهای زرد سپیدار در کنار پیاده رو

دخترک دستهاش رو دور گردن مرد حلقه کرد و نیز چشمانش را  در چشمهای مرد

چشمانی که  باری از اشک داشت

و صورتی که غرق   در قطره های باران بود

طره گیسویش رواز روی چشمهاش کنار زد و  گفت

بهم بگو

بهم بگو که چقدر دوستم داری؟

مرد حالتی مهربان به چشمهایش داد و گفت : باید حساب کنم  عزیزم

باید به خانه برم و در آرامش حساب کنم

*   *   *

مرد   به خانه رسیده بود

روبروی آیینه قدی کنار  پنجره ایستاده بود

و با دقت حساب میکرد که کبودی سمت راست صورتش  چقدر طول میکشد تا خوب شود

و همچنان ادامه داشت عشقبازیه آسمان با برگهای زرد سپیدار ، پشت پنجره

Permalink 32 Comments

مناجات پنجاه و هشتی

September 10, 2009 at 10:28 am (Uncategorized)

بار الها
خداوندگارا
ای که رحمت بی انتهایت همه موجودات را فرا گرفته است
اینجا
در عرض سی و پنج درجه شمالی،،دستمالم را تکان می دهم برایت ، روی سقف این وانت لکنتی ایستاده ام

 

نطفه ام در مرده باد و زنده باد انقلاب بسته شد
به دنیا امدم جنگ شد ، هشت سال
شیر خواره شدم قحطی شیر خشک شد
به دبستان رفتم ، کلاسم بمباران شد
.
به دانشگاه رفتم دانشگاه دبستان شد
وقت کار شد ، کار نایاب شد
کار کردم رکود شد
دینداری پیشه کردم ، مسلمانی بدنام شد
.
نوبت عاشقی ام رسید ، عشق گناه شد
خدای رحمان و رحیم، به عرض سی و پنج درجه شمالی که رسید ، مکار ، جبار و قهار شد
.
دلم چه شد؟؟
دلم چه شد؟؟

* * *
بار الها
خداوندگارا
ای که رحمت بی انتهایت همه موجودات را فرا گرفته است
تو را شکر میکنم ، بخاطر هوایی که پریشب سرد شدو مگسهایی که پشت پنجره مردند
و امشبی را که اسوده می خوابیم

Permalink 26 Comments

گیر کرده در دم کهکشان

September 2, 2009 at 5:16 pm (Uncategorized)

 یکی که خیلی عزیزه و خیلی هم میفهمه از من یه سوالی کرد .
یه سواله فضایی:چرا ما باید اینجوری تو دم کهکشان راه شیری گیر کرده باشیم ؟؟
بین این همه جا و این همه حالت؟
اولش به کلم زد که از این سوالاست که تو ذهن آدمای مثلا روشنفکر خطور میکنه از این آدما که فکر میکنن خیلی حالیشونه از اینا که خیلی کتاب میخونن و منزوی اند و فکر میکنن بقیه ادما یه مشت الا غند . الاغ معنوی منظورمه.
بعدش هر چی زور زدم به چیز دیگه ای فکر کنم دیدم نمیشه باید یه یه جوابی باشه برا این سوال .چرا من باید یه مرد در آستانه سی سالگی باشم با گروه خونیه “آ” مثبت تویه جغرافیایی که اسمش ایرانه و مسلمان با مذهب شیعه و در به در این بیابونا و چرا نباید یه تاجر باشم با چشمای آبی رنگ و پوست خیلی سفید با بوهای خوب مثلا تو پاریس؟
یا فرضا یه درخت تو جنگلهای استوایی یا یه تیکه کلوخ تو ماه یا یه صورتی از انرژی تویه یه سیاه چاله . از این سیاه چاله های عمیق
چون جوابی برای این سوالا نمیتونم پیدا کنم میزارمشون به حساب اینکه”این تقدیر من بوده” این ساده ترین جوابه برای آدمای بی سواد و الا غهایه معنوی
جوابی پیدا نمیکنم ولی به یه نتیجه نا امید کننده میرسم و اون اینه که خیلی حقیرم از ظهر به بعد به این نتیجه رسیدم که یه ذره هشتاد و پنج کیلویی هستم که تو قسمت دم کهکشان راه شیری گیر کردم و اسیر تقدیرم
قبلش جور دیگه ای فک میکردم . فک میکردم خوش تیپم . کارو بارم سکه س . خیلی ادم بزرگ و مقتدری هستم .زرشک
الان یه ذره هشتاد و پنج کیلوییه حقیر م تو دمه کهکشان راه شیری

بعدش خدا
مگه قادر مطلق نیست .مگه نمیتونه هر وضعییته منطقا ممکنی رو محقق کنه؟پس چرا اینکارو نکرده؟ لا اقل برا من
چرا وضعییت مطلوب منطقا ممکن رو محقق نکرد
تو این وضعییت مطلوبه منطقا ممکن دیگه لازم نبود من یه مرد در آستانه سی سالگی باشم و در به در بیابونا و اسیر تقدیر یا حسن تموزی یه ادم نفهمه پنجاه ساله با کله تاس کج و کوله و این همه بدهی و لقمان یه کرد با باد فتق
چرا خداوند که میگن قادر مطلقه اینکارو نکرد ؟؟ مارو جوره دیگه ای نیافرید .یه جور دیگه یه جور بهتر
اگه بخوام بیشتر پیش برم حتما دپ میزنم این کلمه رو تازه یاد گرفتم
پس میرم کنار حسن تموزی  میشینم و خیلی منطقی ازش خواهش می کنم که پیچ گوشتیو نکنه تو دماغش چون میخوام باهاش در این تون ماهی هارو باز کنم واسه شام امشب حتی میتونم به لقمان بگم بره همین ده بغلی یه کم گوجه کش بره از تو کرتشون .خیار شورم که داریم میزنیم تنگش.
اوه قادر مطلق
چه شامی و چه سوری… .امشب ما چند ذره هشتادو پنج کیلویی به سلامتیه تقدیر چه حالی بکنیم تو دم این کهکشان راه شیری

Permalink 22 Comments

مرضیه

August 14, 2009 at 1:09 pm (Uncategorized)

مستاجر جدید چیزی از اصلاحش نمونده بود که تلفن شروع به زنگ زدن کرد با عجله باقیمانده صورتش رو تراشید و از دستشویی بیرون آمد

از روی کاناپه و گلدان گرانازی پرید  و گوشی تلفن رو برداشت

صدایی نا اشنا ، لطیف و زنانه

خشونتی در سلام زن بود یا گونه ای از مهربانی ، نتوانست تشخیص بدهد، بعد از کمی سکوت زن اینبار با لحنی که اشکار بود عصبی است  ، گفت:

من همسایه روبرویی شما هستم،  ساختمان روبرو

در مورد شما چند تا سوال  هست که ذهنم رو درگیر کرده  تو این یک ماهی که اینجا ساکن شدید

زن کمی مکث کرد و ادامه داد :

روراست بگم ، می دونم منو زیر نظر دارید  هر روز صبح که بچه ام رو میبرم مهد  از پشت پنجره نگاهم میکنید ،  تعقیبم میکنید با نگاهتون، و هر ظهر که به خونه بر میگردونم و تقریبا هر وقت از خانه خارج میشم سنگینی نگاه شما رو  از پشت اون پنجره حس میکنم یه توضیح قانع کننده برای این رفتارتون می خوام

حرفی ندارید بزنید؟

مستاجر جدید  پا به پا کرد ولی حرفی برای گفتن نداشت

زن با صدای آرومتری گفت

شوهر من….

آدم نارحتیه، اگر از این موضوع بویی ببره می ترسم براتون درد سر درست کنه

شما، شما آدم خوبی هستید . دوست ندارم آسیب ببینید

من مرضیه هستم ، اسم شما رو نمیدونم ، ولی

لطفا ادامه ندید، منو رنج میده این وضعیت

دوباره سکوت و اینبار طولانی تر از قبل

مستاجر جدید بعد از شنیدن صدای بوق ممتد  گوشی رو گذاشت

مرضیه

مرضیه

* *

زن چاق صاحبخانه تلفن رو برداشت  و با ملاحت و عشوه ا ی که خاص زنان میانسال است  گفت : سلام مرضیه جون

اشتباه گرفتی عزیزم ، این شماره پایینه

البته فرقی هم نمیکنه چون آخرش می خواستی با من صحبت کنی  دیگه

مرضیه با صدای بریده ای گفت

آره خانم کسروی ، فکر کنم اشتباه گرفتم ، شما پایین تو خونه مستاجرتون چه کار می کنید؟

زن صاحبخانه گفت: شانس مستاجر هم نداریم عزیزم ، موقعی که شمال بودید شما ، مرتیکه دیوونه  یک هو اومد  زندگیشو بار کرد و رفت

آدم خوبی بود با اینکه تنها زندگی میکرد درد سر و رفت و آمد نداشت ، هر چی حاجی گفت برا چی میخوای بری؟ هیچی نگفت ، آدم مرموزی بود

یه نقاشی رو دیوار اتاق کشیده

پسر بزرگم میگه پاکش نکنیم، سبک نمی دونم  چی چی ایسمه ،  ولی حاجی نقاش ساختمون خبر کرده بیاد پاکش کنه

چی کشیده؟

هیچی بابا یه  سری خطهای کج و معوج ، یه زن هم هست لای خطها ، یا یه بچه یا شاید هم یه زن با یه بچه ، چه میدونم الان میاد پاکش میکنه نقاش

* * *

دو هفته بعد   مرد  کودکش رو از مربی مهدکودک  تحویل گرفت  ، مربی کاغذ مچاله شده ای رو به دست مرد داد و با نارحتی گفت بازهم کشیده، مرد کاغذ رو باز کرد

نقاشی کودکانه ای بودبا خطوطی کج و معوج و زنی که از سقف آویزان بود

Permalink 46 Comments

کرگدن متهم میکند

July 29, 2009 at 8:24 pm (Uncategorized)

به کجا چنین شتابان
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
ز غبار این بیابان
هوس سفر نداری؟

همه آرزویم اما … چه کنم که بسته پایم
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد،بجز این سرا، سرایم
سفرت به خیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت، به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را

*  *

گون  طبع شور پسندی داره و فقط توی خاکهای قلیاییه که میتونه ریشه هاش رو ، ریشه عای عمیقش رو به درون زمین بفرسته

گون مشکلی با غبار بیابان نداره

ذات زمختش او ن رو از زیارت شکوفه ها و باران بی نیاز میکنه

گون از جاده چالوس خوشش نمی آد، کلار دشت حالش رو به هم میزنه

گون  بیابون میخواد ، غبار و شوری خاک

نمی فهمم چرا شاعر خیر و شر خودش رو به این گیاه تحمیل کرده

خیر و شر احکام نادرستی هستند که با حقیقت سازگاری ندارند، حقیقت اینه که عمل جهان از روی طبیعت لا یتناهی  است نه بر وفق تصورات خاص من ، تو و یا حتی شفیعی کدکنی

*   *   *

این روزها ما پا رو از این هم فراتر گذاشتیم، خیر و شر  خودمون رو به اسم دین می خواهیم به هم تحمیل کنیم ( البته خداوند فراتر از خیر و شر حقیر ماست اینو میدونم) پس یه کاری میکنیم از دین با هم حرفی نمیزنیم

و اگر ، اگر کسی در حضور ما دم از دین زد از دستش میگریزیم

شلوارمون رو در می آریم و برهنه میگریزیم

Permalink 21 Comments

دمپایی ابری

July 10, 2009 at 4:22 pm (Uncategorized)

میخوای بری مستراح دمپایی های خودتو بپوش ، چرا پاشنه کفش نوئه منو میخوابونی ، مال دستشوییی رفتن نیست اونا آقای تموزی

چند ماهی گذشته از این مکالمه ، حسن یه جفت  دمپایی نو خریده ، سگه بد جور نگاهش میکنه ،  یه جور حسرت تو نگاهشه، شده پوست و استخوان از بس نون خشک خورده تو این مدت ، این دفعه برم شهر یه دست سیرابی  از عزت خالوندی  واسش میگیرم . هر وقت وانت منو میبینه  سیخ وای میسه و دمشو تکون میده ، خوب این یه جور احترامه به  نظرم  ، رفتار مودبانه ای داره ، حس خوبی میده به آدم .

حسن خوابیده ، مهدی چکش هم دمرو رو ی تختش دراز کشیده  کلشو کرده تو اون دفتر صد برگ ، امیدی نیست که دیپلمشو بتونه بگیره ،با مفهوم مشتق مشکل داره . مشتق یک تابع در یک نقطه برابر است با شیب خطی که مماس بر منحنی آن تابع در ان نقطه با محور ایکس ها می سازد یا همان تانژانت آلفا صد بار از روش بنویس ، نه ده بار، ده بار بسه

کفشهای من دیگه کهنه شده جفتش کردم و گذاشتم جلو تخت حسن ، سگه هنوز داره به دمپایی ها نگاه میکنه وقتی پرتشون کردم از در کانکس بیرون خیز برداشت ، امون نداد که دمپایی به زمین برسه رفت زیر لودر اسماعیلی و با ولع شروع به گاز گرفتن دمپایی ها کرد ، حس میکنم که اونم حس خوبی داره

* * *

نشست وسط تخت ، تخت فنری از وسط خم شد انگار تحمل وزنه  حسن رو نداشته باشه ، همیشه وقتی از خواب پا میشه چند دقیقه ای به این حالت میشینه و خودشو می خارونه

دور و  وره تخت و نگاه کرد پاشو کرد تو کفشای من همونا که دیگه نو نبودن ، زیر پیرنشو که از رو شکمش بالا رفته بود پایین داد البته هنوز بخشی از شکمش بیرون زده بود ، خالکوبی های روی اونو میشد دید

وقتی از کنار تخت مهدی رد شد یه پس گردنی به اون زد ، یه جوری که مهدی چکش با کله رفت تو دفتر صد برگ، مهدی زیر لب گفت پدر سگ

هنوز داشت دنبال دمپایی ها میگشت ، حتی اون موقعی هم که از در کانکس میرفت بیرون

چند لحظه بعد یه صدایی اومد انگاری یه سنگ خورده باشه تو باکت لودر

زوزه سگ هم بلند شد

 

Permalink 19 Comments

به همین سادگی

July 7, 2009 at 7:07 pm (Uncategorized)

 

Be_Hamin_Sadegi3_563610

یه فیلم دیدم ، یه فیلم خیلی خوب

یعنی در واقع دو تا فیلم به من فروخته شد ، فروشنده اصرار کرد اخراجی ها رو هم بخرم ، اون رو هم دیدم، ده دقیقشو یا شاید هم کمتر

بعد اون فیلم خوب رو دیدم ، هنگامه قاضیانی، تو کجا بودی ؟ به همین سادگی

این یه آمار خوبه  پنجاه ، پنجاه

که از دو تا فیلم یکیش خوب در بیاد

 نه عالی ، عالی درسته ، هنگامه قاضیانی ، یه آپارتمان، تو کجا بودی؟

ببین مثلا چند وقت پیش ، دقیقا موقع نمایشگاه کتاب ، اومدم تهرون یه چیزی نزدیک سیزده کیلو کتاب خریدم

شاید بالای هفت کیلوش از نشر هرمس بود

الان وقتی دقیق نگاه میکنم میبینم دست پرش دو کیلو و نیمش ارزش خوندن داره

یعنی شاید زیر ده درصد

فکرشو بکن ، هفت کیلوش هم از هرمس بود

پس این آمار پنجاه ، پنجاه واقعا معرکس

به همین سادگی بهترین فیلمیه که تو این چند سال دیدم

هنگامه قاضیانی بهترین بازیگر زنیه که تو این چند سال دیدم

رضا میر کریمی هم خوبه ، شاید نتونه یه چیزی مثل مهرجویی باشه

ولی خوبه ، واقعا خوبه

Permalink 9 Comments

عجیبه

June 24, 2009 at 8:12 am (Uncategorized)

یه سری سوال دارم تو ذهنم
شما هم سوال داری تو ذهنت
چجوری میشه که مشروعیت یک شبه از بین میره؟
و یک هفته ای بدست میاد ، با کمک گاز اشک آور و یگان ویژه و غیر ویژه و کلت کمری
چطور مسجدی که تو سال پنجاه و هفت پایگاه مردم بوده تو سال هشتاد و هشت توسط همون مردم به آتش کشیده میشه؟
چطوربسیجی سال 62 ، مثلا ا اسماعیلی که 33 تا ترکش تو کمرش داره و تو اون سالها برا ی حفظ ناموس خون داده تو سال هشتاد و هشت تبدیل میشه به یه موتور سوار که سینه ناموس میدره؟
* * *
یه زیدی برای من مسیج فرستاده که آیت الله خامنه ای هم قانونه و هم امر قدسی
.
.
اسماعیلی موتور نداره، درجه نداره، کلت کمری نداره، سرهنگ نیست، سردار نیست ،حتی کلاغی روی شونه هاش نریده، اسماعیلی سنگ پرت میکنه این روزا

Permalink 20 Comments

Next page »